تهی از زندگی خود شده ام و سرشار از زندگی دیگران.

کاش میشد خود خواه بود...

کاش...

میخواهم گم بشوم.

و به ناکجاآبادی بروم که هیچکس جز من و خدایم آنجا نباشد.

فقط "من" باشم و "خدا"ی من

"من و خدا"

بدون کوچکترین ترسی از وجود آدمهای دیگر...

بدون کوچکترین ترسی از مشغله های فکری  بیهوده.

میخواهم گم بشوم.

کسی میداند کدامین جاده به ناکجاآباد میرسد؟


پ.ن:من خوبم.فقط کمی خسته ام.

پ.ن:میترسم.