پناه

دل تنگم

دل تنگ آغوش بازی از سوی بزرگی که گناهکاری را پناه دهد...

پناه ازگناه

از غم و درد و غصه

دلم میخواهد در آغوش ضریحش چنگ بزنم و در سرمای تنهایی و غربت به هُرمِ رحمت و فضلش پناه ببرم،دلم میخواهد دست در دست ضریحش بشوم و در کوهِ آتشِ گناه پناهنده ی سایه ی درخت شفاعتش شوم...

دلم هوای صحن و سرایی را کرده که صاحبش غریب است اما همیشه بوی آشنایی میدهد...

همیشه نسیمی از معرفت در آنجا می وزد و گه گاه عده ای را با خود همراه میکند و از خود معطر...

می نشنیم و به عکس گنبد طلایی اش خیره می شوم،شاید صاحب گنبد نگاه من را از دور حس کند و دل تنگم را در یابد...

شاید...

شاید فرجی شود و مرا به حضور بپذیرد و بگذارد آغوش حرمش بستر اشک های تنهاییم شود...

میشود...

خدا بخواهد فرجی می شود و رضایش مرا به حضور می پذیرد...

اما من چگونه چشم به ضریحی بدوزم که  پیشتر با نگاه کردن به آن عهدی بسته بودم و حال آسوده و بیخیال در حال جمع کردن خرده های  همان عهد شکسته ام هستم؟

با کدام قدم پای در صحن و سرایی بگذارم که پیشتر بوی آشنایی اش غبار غربت را از سرم ربود و من دوباره با دست و اراده ام خود را  با او بیگانه کردم؟

با کدام دل زیارتنامه به دست بگیرم و اشک بریزم که همین دل گرفته را قبل تر آرامش بخشید و من باز هم هوای غفلت را به دل راه دادم؟

رضا جان خسته ام

گرفته ام

دل تنگم

دلتنگم برای نگاهی از سوی تو

دستگیری از سوی تو

نگاهم را از بیراهه گناه دور میکنم شاید در ته جاده اش رحمت تو را یافتم

و دستم را از دستان سوزان گناه بیرون میکشم و انتظار دستان پر مهر تو را میکشم

انتظار دستانی را میکشم که تا ابد دستگیرم باشد تا دوباره هم دست گناه نشوم...

انتظار دعوتت را می کشم

و انتظار لیاقتی برای آمدن...



این نوشته ها که میذارم حاصل دلتنگی های هرشبه منه

یه جورایی بخار اشکمه

این یکی رو دلم میخواد ساده بنویسم:

چند روزه که موقع قنوت نماز صبح وقتی آروم زمزمه میکنم:"اللهم ارزقنا زیارت الحسین"دلم میلرزه و بی اختیار اشکم میریزه...

یاد بین الحرمین میوفتم .

دلم میخواد موقع قنوت چشم باز کنم و خودمو توی بین الحرمین ببینم...

دلم میخواد بین دوتا آغوش گرم دست و پا بزنم و گریه کنم...

نمیدونم اون موقع ها چرا نتونستم روی غرورم غلبه کنم و خودمو بندازم روی خاک بین الحرمین ولی دلیلش هرچی بوده باعث شده الان افسوس بخورم...

حاضرم یه بار دیگه برم و فقط تمام مدت بشینم کف زمین بین الحرمین و فقط گریه کنم،گاهی نگاهمو بندازم به ضریح حسین(ع) و برای خودم روضه بخونم،گاهی چشم بدوزم به گنید عباس و از لبهای خشکش یاد کنم...

دلم میخواد اونجا باشه که جون بدم...

توی آغوش دوتا از عزیزای خدا پر بزنم و برم پیش خدا

اما کو لیاقت؟




توکل

سلام

خداروشکر با دیدن آرامش مریم* جونم من حالم خیلی خوبه.

خوبید ؟؟

خوش میگذره؟؟

چند وقتی میشه که من دست به کنترل تی وی نزدم.

نه که نزده باشما،یعنی کلا به خاطر یه فیلم خودمو به زحمت نمیندازم.

یعنی کلا هیچ فیلمی دیگه برام ارزش نداره

حتی به نظر من دیدن خیلی از فیلم ها وقت تلف کردنه.

دیروز خانواده داشتن برنامه ماه عسل رو نگاه میکردند.

بعد از مدت ها حس کردم که با دیدن یه برنامه ی تلویزیونی یه چیزایی بهم اضافه شد.

دوتا مهمون داشتن، یه خواهر و برادر،اونطوری که از حرف هاشون فهمیدم حدود 30 و خورده ای سال سن داشتند.

از نوجوانی به یه بیماری پوستی مبتلا شده بودند که روی صورتشون پر شده بود از لکه ها قهوه ای رنگ.

حرفاشون واقعا قشنگ بود.

اول که موضوع برنامه رو فهمیدم و دیدم خدا روشکر کردم.

با خودم گفتم اگه خدایی نکرده جای یکی از اینا بودم تنها کاری که میکردم خودکشی بود.

اتفاقا احسان علیخانی هم همین سوال رو ازشون پرسید که آیا به فکر خودکشی نیوفتادید؟؟

و جواب شنید که :اصلا ، اصلا به خودکشی فکر نکردم.

اون مردی که به این بیماری مبتلا شده بود میگفت: الا بذکرالله تطمئن القلوب ، این بود که توکل ما رو زیاد میکرد.

نمیدونید چه اخلاق ماهی داشتند.

به خودم گفتم اگه قرار بود صورت ما آدما بر اساس سیرتمون شکل بگیره این دونفر قشنگترین صورت رو داشتند.

نمیدونم یه جورایی حرفاشون خیلی بهم امید میداد.

توکلم رو زیاد کرد.

چقدر قشنگ میگفتند که ما دیگه این صورت رو قبول کردیم  و با امید میگفت:وعدالله حق.

چقدر زندگی مستحکمی داشتند از نظر من.

یه زندگی مستحکم بر پایه ایمان به خدا.

یه همچین زندگی هایی درونش هر چقدر هم دغدغه و نگرانی باشه آخرش چون امید هست و ایمان همش حل میشه.

اینا زندگی هدفدار دارند.

یه زندگی به دور از مادیات بی ارزش دنیوی.

اتفاقا چند وقتی بود از خودم بدم میومد چون دغدغه های ذهنیم عوض شده بود.

یه مشت دغدغه و مشغله فکری بیخودی از جمله پوشیدن چه لباسی تو کدوم مهمونی، نداشتن فلان وسیله برای فلان مهمونی

کلا افکارم خلاصه میشد تو تصورات مردم از خودم.

اما وقتی این دونفر رو دیدم که میگفتند : مردم ما رو وقتی میبینند وحشت میکنند و خیلی بد رفتار میکنند.باعث شد به خودم بیام و افکار مردم رو در مورد خودم فراموش کنم و بشم مریم واقعی.

حالا یه سوال:

چی میشه که خیلی از آدم ها در حالی که زندگیشون پر از سختی های غیر قابل انتظاره اینقدر توکلشون بالاست در حالیکه خیلی از آدمها در عین داشتن اغلب نعمت ها و آرامش زیاد اینقدر ناامیدند؟؟

یعنی در واقع این یه جور قانونه طبیعیه.

ولی چرا؟؟


بذارید چندتا چیزکوچولو بگم بخندیم

یکی از آشناهامون برای پسر 5 ساله اش یه جوجه میخره.

پسره ماشالا فکر کنم یه نسبتی با انیشتن داشته، چند روز جوجه رو نگه میداره بعدش با خودش میگه :ئه این که مامان نداره

پس چه جوری گرم بشه؟؟؟

هیچی یه ذره تحقیق میکنه

بعد میفهمه مرغا برای اینکه تخم گرم بمونه میشنن روی تخم مرغ.

هیچی دیگه آقای عقل کل میره میشینه رو جوجه بیچاره که به خیال خودش گرم بمونه

بعد پا میشه میبینه جوجه دیگه تکون نمیخوره

یکی نیست بگه آخه بچه خفش کردی بیچاره رو.

یه بچه 5 ساله دیگه هم براش جوجه اردک میگیرن.

میبینه انگشتاش بهم چسبیده .دلش میسوزه.

شروع میکنه با مداد این پره های لای انگشتای اون جوجه اردک بدبخت رو سوراخ میکنه.

من فکر کنم یه نسبتی با شکنجه گر های ساواک داشته حتما

به نظر شما خرید یه حیوون بیچاره برای سرگرمی بچه ها گناه نیست وقتی این بلاها رو سرش میارن؟؟؟



مرده پرست

این روز ها یاد سال گذشته افتادم.

یاد اون موقعی که قدر نمیدانستم داشتن کسی را.

آن روزها که با خودم خوش بودم و نمیدانستم پیرمردی دوست داشتنی هست که فراموشش کرده ام.

پیرمردی که بیمار و ضعیف در انتظار مرگ نشسته بود.

هنوز یادم هست دفتر شعرش را باز میکرد از علی(ع) برایمان شعر میخواند.

شعرهایی که خودش با دستان لرزان و چروک خورده ی خودش می نوشت.

نمیدانم اگر سال گذشته میدانستم چند ماه بعد از میانمان میرود چه میکردم؟

چقدر راحت از میانمان رفت و ارزش واقعیش نزد ما آشکار شد.

میبینی مریم او رفت تا قدرش بدانی...

یادت می آید آن استراحتی را که با صدای گریه مادرت شکست؟

یادت می آید آن روزه ای را که با بغض افطار کردی؟

بغض ناشی از دلتنگی

سخت بود

تلخ بود

حقیقت را میگویم.

نه حقیقت مرگ او.

حقیقت قدر نشناسی تو را می گویم.

حقیقت مرده پرستی  تو را.

وقتی رفت تازه فهمیدی چقدر دوستش داری،چقدر برایت عزیز بود.

اما دیگر فایده ای ندارد.

گذشت همه چیز.

حالا تو مانده ای و کوله باری از خاطرات مهرآمیز پدربزرگت که نمیدانی با آنها چه کنی.

فقط فکر میکنی و غبطه میخوری.

یادت هست بر سر جنازه اش دعا تلقین می خواندند.

اِسمَع،افهَم یا فلان ابن فلان

انگار کسی هم در گوش تو میخواند

اِسمَع،اِفهَم ای مریم

بشنو که مرگ دور نیست...

روز ها رو میگذرانی بی آنکه بدانی پایانی دارد.

خوشی پایان دارد.

غم و غصه پایان دارد.

و تنها  مقدار اندکی خیر و کوهی از شر با خود به گور میبری،که در آن تنگنا شاید کمکی برساند تو را.

شاید...

برخیز و قدمی بردار.

قدمی برای سهولت در قبر قرار گرفتن.

در قبر جای شدن.

قدمی بردار برای آن نگاهی که هنگامه ی موت محتاج آنی.

نگاهی از جانب خدایت.

از جانب اویی که زندگی به تو داد و زندگی از تو میگیرد.

برخیز مریم ،برخیز و درست زندگی کن.

راه را درست انتخاب کن...

و درست قدم بردار...

برخیز...


چندتا سول کوچیک

1چقدر به مرده پرستی انسانها اعتقاد دارید؟

2اصلا مرده پرستی یعنی چی؟

3بزگرترین حسرتی که بعد از مرگ عزیزی داشتید چی بوده؟


درد نویس:درگذشت پدر گرامی مریم* جون رو خدمت خودش و خانواده ی محترمشون تسلیت عرض میکنم و از خداوند منان علو درجات برای آن عزیز از دست رفته و صبر و تحمل  مصیب وارد شده برای خانوادشان خواهانم.

انشالله که بقای عمر بازماندگان باشه.

به قول مختار:هر کس که از باده ی بلا بیشتر بچشد مقرب تر است...


پ.ن:دل و دماغ آپ کردن ندارم....



آخرش کجاست؟

عقل:

این هم از صبح امروز که گذر زمانش را حس نکردم...

این هم از دقائق پیش که گذشت و ندانستم چه کردم و چه گفتم...

این هم از ثانیه ی گذشته که نفهمیدم به اتلاف گذشت...

این هم از ساعت های پیش رویم که نمیدانم با آنها چه کنم...

این هم از روزهای آتی که بی هدف انتظارش را میکشم...

این هم از سال آینده ای که بی برنامه مشتاق دیدارش هستم...

این هم از زندگی...

این هم زندگیست آیا؟

چند هدف دست نخورده  میچرخد و می رقصد و همچان جلو نمی رود!

چند کار مهم که باید انجام گیرد و من همچان منتظر" فرصتی" هستم که هرگز خودش به دست نمی آید!

چند ماهی نه نه چند سالی است که زندگی را همین طور میگذرانم!

چندباری سعی داشته ام تاثیر بگیرم و تاثیر بپذیرم اما...

اما چقدر دوام داشته است؟

نفس:

مگر من برای خود زندگی نمیکنم؟

اصلا مگر نباید انسان اول از خودش شروع کند؟

مگر نباید امر به معروف و نهی از منکر ابتدا به خود باشد بعد به دیگران؟

من پر از خطا هستم...

برای جبران کامل این خطاها سالها فرصت نیاز است...

و پس از آن باید سراغ اصلاح دیگران رفت.

خب مسّلم است که تا آن موقع دیگر توانی نمانده و به سن پیری رسیده ام.

در نتیجه این غیر ممکن است که بتوانم دیگران را امر به خوبی کنم.

اصلا تصور کن که امروز خود را از هرگونه بدی پاک کرده ام چه دلیلی دارد هدفی را برگزینم که دیگران هم از آن بهره مند شوند؟!

زندگی من زندگی من است و زندگی دیگران مربوط به خودشان.

اصلا مگر دیگران به این راحتی قابل اصلاحند؟

وقتی خود انسان نخواهد که اصلاح شود وقتی دریای بدی آنقدر وسیع است که به راحتی هرکسی را در خود غرق میکند من برای چه تلاش کنم؟

من تنها میتوانم زمینه ی اصلاح را فراهم کنم و نه چیز دیگری را...

در نتیجه بهتر است انسان برای خودش زندگی کند،برای خودش وقت بگذارند، اصلاح را از خودش شروع کند و تا خودش به پایان برساند.

این زندگی مرفه معنوی است...

و اینجا بود که عقل سکوت کرد...


سلام

نمیدونستم برای اپ چه مطلبی بذارم.

برای همین دست به تایپ شدم که اینها از مغزم تراوش کرد

همین دیشب این سوالا برام پیش اومد.

حالا شما بگید این عقل باید در جواب به نفس چی بگه واقعا؟

خب راست میگه بابا

من دیشب کلا ناامید شدم از جوونای مملکت خودمون

همش دنبال الافی هستند.

وای یعنی زندگی ها بدجور بی هدف شده.

دلم میخواست بشینم به حال بعضیاشون گریه کنم.

قضیه اینجوریه که توی اصفهان مثل بقیه شهر یه منطقه هایی هست که محل دور دور جوون های بیکاره.

ماها به دلیل رفت و آمد های فامیلی هرهفته دوسه بار از اون محله رد میشیم.

نه واقعا دلم میخواد تفکر اون پسر و دختر هایی رو که تمام انرژی و وقتشون رو برای ویراژ دادن و بوق زدن برای همدیگه تلف میکنند بدونم.

یعنی اینقدر زندگی و وقت ما بی ارزشه که راه بیوفتیم توی خیابون حالا از طرف دخترا منتظر باشیم یه ماشین مدل بالا پر از پسر بیوفته دنبالمون و از طرف پسرا منتظر باشیم یه ماشین مدل بالا پر از دخترخانم های خوشگل پیدا بشه و بیوفتیم دنبالش؟

وای وای یعنی اوج بیکاریه این کارا.

هروقت از اونجا رد میشم تا چندساعت فکرم مشغوله.

واقعا اینا توقع دارند آخرش به کجا برسند.

بعد میایم میگیم ممکلت ما خیلی عقب افتاده تر از آمریکا و چین و ... است.

وقتی جوانان ما رکورد دار خیابان گردی اعلام شده اند چطور باید پیشرفت کنیم؟

وقتی که 24میلیون و 59 هزار و 75 جوان 20 تا 35 توی کشور هست.(یعنی چیزی نزدیک به یک سوم جمعیت کشور)توقع میره که اینها با کارهای خودشون کشور رو پیشرفت بدند.

نصف این جمعیت برن دنبال این جورکاهای بی هدف نصف دیگه هم اونقدر کارهاشون مفید نباشه چه توقعی دارید که پیشرفت کنیم؟!!!

و جالب اینجاست امثال همین دختر خانم ها و آقا پسر های مثلا روشنفکر هستند که معتقدند کشور ما به دلیل اسلامی بودن عقب افتاده است(استغفرالله)

حالا من دیشب برام سوال پیش اومد واقعا چه هدفی میتونم داشته باشم که بشه حداقل دوتا از این افراد رو تبدیل به آدمهایی با زندگی هدفدار کرد؟

دیشب کلا ناامید شدم از خودم و اهدافم...

پ.ن:من وبلاگم رو آپ نمیکنم.دلم میخواد  با استفاده نظرات شما نتیجه  بگیرم از این پست...




شک

سلام

اینو نبینین اینقدر داره ورجه وورجه میکنه،خودم حالم خوش نیست.

دیشب یه رمان خوندم(حالم به خاطر این نیست که بده)خیلی غمناک بود.

اصلا چرا آخر همه ی عشق های واقعی و دوطرفه یکی باید بیوفته بمیره؟

خب چه اشکال داره اصلا باهم بمیرن

یا مثلا پیر بشن بعد بمیرن.

گفتم واسه دل خودمم که شده یه رمان مینویسم حال همه این نویسنده های افسرده رو میگیرم.

امروز هم که پدر و مادرم رفتن ثبت نام مدرسه ی جدید و برگشتن زدند تو ذوق بنده بدجـــــــــــــــــــور

اومدن میگن :بچه های مدرستون خوب نیستند.

از لحاظ فرهنگی نمیدونم چه جورین.

از لحاظ مذهبی فلان جورند.

خب حالا خوب فکر بکن ببین واقعا میخوای بری رشته انسانی؟

هیچی دیگه رسیدیم سر خونه اول.

الان سه تا رشته رو به روی منه که موندم کدومشو انتخاب کنم

ریاضی،انسانی،تجربی

آقاجون من به اون دوتای دیگه علاقه ن - د -ا - ر- م

ندارم.

وقتی از همین حالا روی عکسای کتاب زیستمون کاغذ چسبوندم که نبینم

وقتی نمره ریاضی ام پایین ترین نمره توی کارنامه بوده

وقتی تا یه زخم کوچولو میبینم اذیت میشم

چرا باید برم تجربی و ریاضی؟

چرا؟

نه واقعا چرا؟

حالا چند وقت پیش یه ذره زده بود به سرم گفتم من میخوام برم حوزه

با خانواده و فامیلامون که در میون گذاشتم همه اینجوری شدن

عمه ام گفت میخوای بری حوزوی ها رو منحرف کنی؟

حالا اینا از ترس اینکه من برم انسانی بهم میگن مگه تو نمیخواستی اصلا بری حوزه؟

عجب گیری کردیما

مشکل من اینه که اینا یادشونه که من تو 7 سالگیم گفتم میخوام دندان پزشک بشم

ولی یادشون نیست که دوسال پیش بهشون گفتم من میرم رشته انسانی

هــــــــــــــــــــــــــــــی خدا

خلاصه اعصابم داغونه بدجور

به نظر شما من برم چه رشته ای؟

پ.ن:چندتا سوال نوشته بودم که تصمیم گرفتم پاکش کنم.

امروز داشتم یه رمان دیگه می خوندم

به وسطاش که رشید دوباره یکی از طرفین عشق مرد.

خودمم اصلا حواسم نبود و فقط داشتم میخوندم به خودم که اومدم دیدم صورتم خیس اشک شده.

خیلی جالب بود.

از یه طرف توی تعجب این بودم که چرا هنوز سه تا فصل رمان مونده؟

نگو وسط کار مرده زنده شد.

یعنی تا فهمیدم نمرده بود یه جیغی کشیدم که متاسفانه خانواده ی در حال استراحتم رو آزار داد

اما میدونید از وقتی دارم رمان میخونم فهمیدم که:

دخترای توی رمان چشماشون عسلی یا آبیه و موهاشون طلایی رنگ

پسرا اغلب قد بلند هستندو چشم هاشون خاکستریه و موهاشون قهوه ای

همه وقتی از بیرون میرسند خونه یا از خواب بیدار می شوند دوش میگیرند.

اغلب خونه هاشون ویلایی و وضع مالی توپی دارند.

همیشه یه دختر رو دوسه نفر همزمان دوست دارند.

هیچی دیگه بیشتر از قبل مصمم شدم که یه رمان بنویسم هیچ کدوم از این ویژگی ها رو نداشته باشه...