چرت و پرت

سلام

خوبید؟خوشید؟سلامتید؟

منم...

حالم خوبه ها.

میدونید اگه ادعای ایمان به خدا دارم باید اعتماد کنم به خدا و به تصمیم ها و خواست هاش.

نه اینکه فکر کنید این مدت خیلی حالم بد بوده و افسردگی و...

نه نه اصلا.

باور کنید فقط توی وبلاگمه که میتونم احساساتمو ابراز کنم.

اصلا بیخیال این حرفا.

مهم اینه که راضیم به رضای خدا هرچند خیلی سخته گاهی.

میخوام فضای وبمو برگردونم به همون خاطرات و چرت و پرت هام.(خودمم میدونم چرت و پرت میگم)

بریم سر چرت و پرت

اول از همه

از پنجشنبه میگم براتون.

«دزد ریلکس»

ما چند وقتی میشه که توی اپارتمان دوربین مداربسته زدیم.و همه جا هم اعلامیه زدیم که:آقاجون اینجا ما دوربین داریم.

جدای از شوخی میدونستین که اگه جایی دوربین مداربسته بذارید و اعلام نکرده باشید که "این مکان مجهز به دوربین مداربسته می باشد" و  کسی بیاد دزدی و فیلمش رو بگیرید و تحویل آگاهی بدید فیلم رو،ازتون قبول نمیکنن.

حالا چرا؟

چون دزده نمیدونسته اینجا دوربین داره و دزدی کرده.

اینم از قوانین حقوقی کشور ما...

حالا

اینجانب

راس ساعت 7 و بیست دقیقه ی صبح توی طبقه ی همکف ساختمان در انتظار سرویس مدرسه خیابان را به نظاره نشسته بودم.

سرویس دختر همسایه اومد و در رو باز کرد و سوار سرویس شد و رفت.

و در ساختمان در حال بسته شدن بود که یه پسر با سن حدود20-21 در رو گرفت و وارد ساختمان شد.

لبخند بر لبانش جاری بود و گوشی موبایلش هم در گوشش بود.

وارد شد و یه ذره اطرافش رو نگاه کرد.

بعد با همون لبخندش اومد رو به روی من ایستاد و با لهجه ی اصفهانی مخلوط شده با لهجه ی تهرانی(دیگه فکر کنین چه لهجه ی ضایع ای بوده)گفت:آسانسور کجاست؟

منم یه نگاهی از نوع اون نگاه های عاقل اندر سفیه بهش انداختم.

و با سکوتی سرشار از حرف به  چشمان نافذش نگریستم و هیچ نگفتم.

اون بدبخت هم دید انگار  پاسخی از من دریافت نمیکنه خودش شروع به جست و جو کرد.

خب آخه من نمیشناختمش برا چی باید جوابشو میدادم.

خلاصه پس از کاوش های فراوان آسانسور رو پیدا کرد.

اما از شانس بدش  تا آسانسور به طبقه همکف رسید یک نفر از داخل آسانسور بیرون اومد.

و من با کمال تعجب دیدم پسری که چندی پیش با زحمات سخت و طاقت فرسا به دنبال آسانسور بود لبخندی زد و از پله ها دوید بالا.

خلاصه سرویس مدرسه اومد دنبالم و رفتم.

امـــــــــــــــــــــــــــا

وقتی برگشتم خونه.

پدرم گفت:امروز دزد اومده و دوچرخه فلانی رو دزدیده.

منم لبخند زنان گفتم:ئه.چه جالب.خب؟فیلمش رو دیدین؟دزده چه شکلی بود؟

بعد پدرم شروع کرد به دادن مشخصات دزده.

منم یه ذره فکر کردم و طرف رو تصور کردم و با خودم گفتم عجب مشخصاتش آشناست.من اینو جایی ندیدم؟

بعد تازه دوزاریم افتاد که همون پسر صبحیه بود.

زدم زیر خنده و گفتم:ئه.این پسره ،دزد بود؟من صبح باهاش صحبت کردم.به نظر آدم بدی نمیرسید.

خواستم نصیحتش کنم که پسرم برو کار کن و درس بخون و این چیزا ،که عجله داشت بره دوچرخه بدزده مزاحمش نشدم.

الان من نزد همسایه ها خیلی آدم معروفی و محبوبی شدم.

چون بهم یه وظیفه ی خطیری سپردن. من باید هی برم توی خیابون زل بزنم به مردم ببینم کدومشون اون دزده است تا جیغ بزنم بقیه بیان بگیرنش.خخخخخ

                   
                    

«وقتی مریم بی اعصاب باشد»

دوتا از همکلاسی هام هستند.بی نهایت بچه های بی ادفی هستند.همش حرفای زشت زشت میزنن.بعدشم خیلی زورگو و قُلدر هستند.جوری که بعضی بچه ها ازشون حساب میبرن.ولی همه هم ازشون بدشون میاد.

منم سعی میکنم زیاد باهاشون برخورد نداشته باشم.

هفته پیش اصلا حوصله ی شوخی های بیمزه رو نداشتم.یعنی اصلا نداشتم.

یکی از این قلدرای کلاس اومد یه شوخی باهام کرد که اصلا باب میلم نبود.

منم سرش یه داد کوچولو کشیدم.اونم گفت:خفه شو.(ببخشید که من تکرار کردم)سر من داد میکشی؟

منم که اعصاب نداشتم.

بدون کوچک ترین درنگی دستمو بردم بالا و روی صورتش فرود آوردم و سیلی محکمی بهش زدم.

وای که چقدر قیافه اش اون موقع دیدنی شده بود.

توی صورتش ترس نبود.تعجب بود.

هیچ عکس العملی هم نشون نداد.فقط همینطور با تنفر نگاهم کرد.

بعدشم اینجانب مثل پهلوان رستم ،سرفراز از اینکه زیر بار زور نرفتم،راهم رو کشیدم و رفتم سرجام نشستم و مشغول درس خوندن شدم.

و انتقام خودم و بقیه بچه ها رو ازشون گرفتم.

حالا شما به نکات مثبت این خاطره دقت کنید.

اینکه آدم نباید زیر بار زور بره.

های های.حقش بود.دلم خنک شد.

                      
               

روز عاشورا یه سخنرانی شنیدم که خیلی برام جالب بود.

اتفاقا سخنرانش هم از روحانیون معروف اصفهانی بود.

محتوای حرفاش این بود که:سلمٌ لمن سالمکم همراه با حربٌ لمن حاربکم با ارزشه.

امام حسین شخصیتی دوست داشتنی هستن.ما هم دوستشون داریم اما باید با دشمن امام حسین و اون کسی که ارزش ها و اهداف امام رو زیر پا میذاره هم دشمنی کنیم.

دقیقا این جمله رو به زبان آورد که:این هنر نیست که آدم با همه نوع قشری خوب باشه.

اما من قبلا عکس این رو فکر میکردم.

فکر میکردم اینکه آدم بتونه روابط خوبی با مخالفین دین و دیانت داشته باشه خوبه،چون راه برای امر به معروف هم باز میشه.

الان برای من سوال شده،در صورتی که آدم بخواد سلمُ لمن سالمکم رو همراه با حربٌ لمن حاربکم داشته باشه،دیگه چه جوری امر به معروف و نهی از منکر بکنه؟

مطمئنا "حرب "اگه باشه "امر به معروف" و "نهی از منکر"(از طرف امثال ما)هیچگونه تاثیری نداره.

توی جامعه ی ما اگه با کلی قربون صدقه و مهربونی هم بخوایم یکی رو نصیحت کنیم باید عواقب بعدی نظیر دعوا و جنجال و گیس و گیس کشی رو در نظر داشته باشیم،چه برسه بخوایم دشمنی آشکارا هم داشته باشیم باهاشون.

البته این یه قسمتی از صحبتش بود صحبت های دیگه اش هم درمورد دشمنی با رفتار های نادرست خودمون بود.ولی اصل صحبتش همون دشمنی با افراد مخالف بود.


                  

فعلا....

یاعلی


مصلحت



نمیدانم لحظه هایم دارد به کام چه کسی میگذرد که به کام من شیرین نمی آید...

نمیدانم چه کسی بر تاب خوشی های من نشسته و خودش را بازی میدهد...

نمیدانم کدامین آه از کدامین حنجره بر خواسته...

اصلا نمیدانم این "آه" دیگران است یا "چاه"ی خودم برای خودم کنده ام.

نمیدانم...

هر امروزم پر از نگرانی دیروز و هراس فرداست.

انگار سرنوشت با من سر لج افتاده است که اینگونه غافلگیرم می کند.

گویا عدالتِ خدا هم قصد ندارد از کوچه ی سرنوشت من گذری کند.

نمیدانم...

شاید صلاح است...

شاید صلاح است که حکمت خدا را نفهمم

شاید صلاح است که عدالت خدا قستم نشود

شاید صلاح است که در محاصره ی سرنوشت بمانم و دَم نزنم

شاید صلاح است که همه ی آرزوهایم از دست بروند

شاید صلاح است فردا هایم آن چیزی که دیروش فکرش را میکردم نشوند...

اگر ادعای ایمان دارم باید راضی باشم به رضایش.

تنها دلخوشیم سخن خودش است:

إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا


پ.ن:دوستان یه راه حل برای تمرکز حواس و بیرون کردن افکار منفی میخواستم.بازار درس و مشق این روزا کلا برام بسته شده.کسی پیشنهادی داره؟


ناکجاآباد


تهی از زندگی خود شده ام و سرشار از زندگی دیگران.

کاش میشد خود خواه بود...

کاش...

میخواهم گم بشوم.

و به ناکجاآبادی بروم که هیچکس جز من و خدایم آنجا نباشد.

فقط "من" باشم و "خدا"ی من

"من و خدا"

بدون کوچکترین ترسی از وجود آدمهای دیگر...

بدون کوچکترین ترسی از مشغله های فکری  بیهوده.

میخواهم گم بشوم.

کسی میداند کدامین جاده به ناکجاآباد میرسد؟


پ.ن:من خوبم.فقط کمی خسته ام.

پ.ن:میترسم.


این روزها...

آهای خبر رسان کوچک خداوند

سخنم را می شنوی؟

لحظه ای درنگ کن و خبر مرا به خاطر بسپار

و برای اویی ببر که در انتظار شنیدن درد و دل بنده اش است.

خبرم را میرسانی؟

مرا میشناسد

به او بگو "زخم خورده ی سرنوشت" گفت:

نمیدانم گناهش بر گردن پاییز است

یا بر گردن آدمها

اینکه طعم خنده هایم مثل قبل نیست

خنده که بر لبانم می نشیند گویا زهری تلخ در گلویم میریزند

تلخ میخندم و همه گمان میکنند شیرین ترین خنده های دنیا از آنِ من است....

کاش کسانی بودند که تلخی خنده های آشکار و شیرینی گریه های پنهانم را در یابند...

راستی قاصدک

نشانی آغوش خدا را میخوام...

میدانی کجاست؟




گمشده


گاهی اوقات پنهان میشوی میان تلخی و شیرینی لحظه های زندگی ام.

گاهی اوقات گم میشوم...

و پنهان که میشوی من راه را گم میکنم...

مقصدم را،هدفم را،خود و زندگی ام را گم میکنم.

و بدتر از همه، " نبودِ " همچون تویی است که برای یافتن ارزشهایم به دادم برسد...

و مگر نه اینکه مولایمان حسین فرموده:ماذا وَجَدَک مَن فَقَدَک؟ و ما الذی فَقَدَ مَن وَجَدَک؟




خدایا زمستان تنهایی هایم را سرشار از گرمای اویی کن که مرا به خنکای آستان تو نزدیک میکند...

پ.ن:دوستت دارم خدا.


خفا


سکوت میکنم.

خدایا اما در مقابل سکوتم توقعی دارم.

توقعی از جنس"وصال"

وصال به حاجت.

در وصال نیافتن اگر حکمتی است...

یا "توان"بده

یا "پایان" ببخش

"توان" برای ایستادگی در مقابل حکمت های ناشناخته.

و یا "پایان" برای خلاصی از همه ی حسرت  های دنیوی...

بنده ی جسورت را ببخش.

سکوت میکنم.

اما توقع دارم...

در "خفا" نسوزانم...