فاطمه خانم نرده ی پنجره ی اتاقم را تمیز میکند،سرم مشغول درس است،هزار تا دسته بندی مختلف توی ذهنم می رقصند و من در حالیکه هیچکدامشان را بلد نشده ام بی حال نگاهشان میکنم،فاطمه خانم نگاهم میکند: یه چندتا گلدون بذار پشت پنجره ات!
فکرم از میان هزارتا کلمه ی قلمبه سلنبه ی درس منطق بیرون می پرد و غرق چندتا گلدان گل میشود،سرم را ولی از روی کتاب برنمیدارم:تا حالا بهش فکرنکرده بودم فاطمه خانم!یعنی تاحالا کلا زیاد توی فاز گل خریدن و لذت بردن از گل نبودم.
میدانم که نباید سر حرف را باز کنم،مگرنه تمام شدن حرفهایش کار حضرت فیل است ، عینکش را روی بینی اش جا به جا میکند :چرا دختر؟ گل که اینقدر خوبه!تو ام که دختر به این شادی هستی باید چهارتا گل بذاری تو اتاقت،اوناروهم مثل خودت سرزنده کنی.
لب هایم میخندند،از همان لبخند های کج و یه وری که از صدتا اخم مسخره تر است،به این فکر میکنم که اگر یک دفتر بردارم و نسبت داده شدن صفت #شادی را به خودم که در طول روز از آدمها مختلف میشنوم ثبت کنم،حتما در گنیس رکورد میزنم!
آنقدر در فکر چندتا گلدان با گلهای قرمز غرق میشوم که یادم می رود جوابش را بدهم،او اما دست بردار نیست: من دخترم که رفت خونه ی خودش چهار پنج تا گلدون گل برداشت گذاشت پشت پنجره اش،اینقدر باصفا شده خونش!بخدا حیفه جلوی پنجره ی توهم گل نباشه،مگه نه؟
سرم را تکان میدهم:آره حیفه...ولی گلی که تو هوای سرد زمستون دووم بیاره مگه هست؟؟
دستمالش را جمع میکند و پنجره را می بندد و با غلظت میگوید:آررررررره که هست!میخوای دفعه بعد برات میخرم میارم !
آخرین باری که گل هدیه گرفتم،اگر بشود اسم سبدگل های حضرات محترم خواستگار را #هدیه گذاشت،حدود یک ماه پیش بود و آخرین باری که وارد یک مغازه ی گل فروشی شدم دوماه گذشته بود،آن هم برای آنکه آدرس کافه ای را از صاحب مغازه بپرسم،خوب که فکرمیکنم میبینم گل فروش ها چقدر زندگی جالبی دارند،هرروز هزارتا عطر مخلوط میشود و توی مشامشان میریزد، و آنها هی با رنگ گل هایشان ذوق میکنند،کتابم را می بندم: نه فاطمه خانوم،خیلی وقته گل فروشی نرفتم،بهتره خودم با مامان برم.
می رود به سمت در اتاق:اصلا تورو باید به یه گلفروش شوهر بدن،اینقدر که گلی!
دوباره لبخندم کج میشود،چه خیالاتی از من در ذهنشان ساخته اند این آدمها...