عقل:

این هم از صبح امروز که گذر زمانش را حس نکردم...

این هم از دقائق پیش که گذشت و ندانستم چه کردم و چه گفتم...

این هم از ثانیه ی گذشته که نفهمیدم به اتلاف گذشت...

این هم از ساعت های پیش رویم که نمیدانم با آنها چه کنم...

این هم از روزهای آتی که بی هدف انتظارش را میکشم...

این هم از سال آینده ای که بی برنامه مشتاق دیدارش هستم...

این هم از زندگی...

این هم زندگیست آیا؟

چند هدف دست نخورده  میچرخد و می رقصد و همچان جلو نمی رود!

چند کار مهم که باید انجام گیرد و من همچان منتظر" فرصتی" هستم که هرگز خودش به دست نمی آید!

چند ماهی نه نه چند سالی است که زندگی را همین طور میگذرانم!

چندباری سعی داشته ام تاثیر بگیرم و تاثیر بپذیرم اما...

اما چقدر دوام داشته است؟

نفس:

مگر من برای خود زندگی نمیکنم؟

اصلا مگر نباید انسان اول از خودش شروع کند؟

مگر نباید امر به معروف و نهی از منکر ابتدا به خود باشد بعد به دیگران؟

من پر از خطا هستم...

برای جبران کامل این خطاها سالها فرصت نیاز است...

و پس از آن باید سراغ اصلاح دیگران رفت.

خب مسّلم است که تا آن موقع دیگر توانی نمانده و به سن پیری رسیده ام.

در نتیجه این غیر ممکن است که بتوانم دیگران را امر به خوبی کنم.

اصلا تصور کن که امروز خود را از هرگونه بدی پاک کرده ام چه دلیلی دارد هدفی را برگزینم که دیگران هم از آن بهره مند شوند؟!

زندگی من زندگی من است و زندگی دیگران مربوط به خودشان.

اصلا مگر دیگران به این راحتی قابل اصلاحند؟

وقتی خود انسان نخواهد که اصلاح شود وقتی دریای بدی آنقدر وسیع است که به راحتی هرکسی را در خود غرق میکند من برای چه تلاش کنم؟

من تنها میتوانم زمینه ی اصلاح را فراهم کنم و نه چیز دیگری را...

در نتیجه بهتر است انسان برای خودش زندگی کند،برای خودش وقت بگذارند، اصلاح را از خودش شروع کند و تا خودش به پایان برساند.

این زندگی مرفه معنوی است...

و اینجا بود که عقل سکوت کرد...


سلام

نمیدونستم برای اپ چه مطلبی بذارم.

برای همین دست به تایپ شدم که اینها از مغزم تراوش کرد

همین دیشب این سوالا برام پیش اومد.

حالا شما بگید این عقل باید در جواب به نفس چی بگه واقعا؟

خب راست میگه بابا

من دیشب کلا ناامید شدم از جوونای مملکت خودمون

همش دنبال الافی هستند.

وای یعنی زندگی ها بدجور بی هدف شده.

دلم میخواست بشینم به حال بعضیاشون گریه کنم.

قضیه اینجوریه که توی اصفهان مثل بقیه شهر یه منطقه هایی هست که محل دور دور جوون های بیکاره.

ماها به دلیل رفت و آمد های فامیلی هرهفته دوسه بار از اون محله رد میشیم.

نه واقعا دلم میخواد تفکر اون پسر و دختر هایی رو که تمام انرژی و وقتشون رو برای ویراژ دادن و بوق زدن برای همدیگه تلف میکنند بدونم.

یعنی اینقدر زندگی و وقت ما بی ارزشه که راه بیوفتیم توی خیابون حالا از طرف دخترا منتظر باشیم یه ماشین مدل بالا پر از پسر بیوفته دنبالمون و از طرف پسرا منتظر باشیم یه ماشین مدل بالا پر از دخترخانم های خوشگل پیدا بشه و بیوفتیم دنبالش؟

وای وای یعنی اوج بیکاریه این کارا.

هروقت از اونجا رد میشم تا چندساعت فکرم مشغوله.

واقعا اینا توقع دارند آخرش به کجا برسند.

بعد میایم میگیم ممکلت ما خیلی عقب افتاده تر از آمریکا و چین و ... است.

وقتی جوانان ما رکورد دار خیابان گردی اعلام شده اند چطور باید پیشرفت کنیم؟

وقتی که 24میلیون و 59 هزار و 75 جوان 20 تا 35 توی کشور هست.(یعنی چیزی نزدیک به یک سوم جمعیت کشور)توقع میره که اینها با کارهای خودشون کشور رو پیشرفت بدند.

نصف این جمعیت برن دنبال این جورکاهای بی هدف نصف دیگه هم اونقدر کارهاشون مفید نباشه چه توقعی دارید که پیشرفت کنیم؟!!!

و جالب اینجاست امثال همین دختر خانم ها و آقا پسر های مثلا روشنفکر هستند که معتقدند کشور ما به دلیل اسلامی بودن عقب افتاده است(استغفرالله)

حالا من دیشب برام سوال پیش اومد واقعا چه هدفی میتونم داشته باشم که بشه حداقل دوتا از این افراد رو تبدیل به آدمهایی با زندگی هدفدار کرد؟

دیشب کلا ناامید شدم از خودم و اهدافم...

پ.ن:من وبلاگم رو آپ نمیکنم.دلم میخواد  با استفاده نظرات شما نتیجه  بگیرم از این پست...